«چيز»سالاری يا هرچی «چيز»ت بگه

796.jpgارتباط والدین با فرزندان چند نوع دارد؛ اولین ارتباطی كه والدین با فرزندانشان دارند، ارتباط فامیلی است؛ یعنی پدر و مادر، پدر و مادر فرزندانشان محسوب می‌شوند و بالتبع، فرزندان هم فرزندانِ پدر و مادرهایشان به حساب می‌آیند. مگر در بعضی از خانواده‌هایی كه در فیلم و سریال‌های هندی، آخر فیلم مشخص می‌شود كه پدر و مادر، پدر و مادر واقعی نیستند و فرزند هم فرزند واقعی آنها نیست. این نوع از ارتباط را ارتباط «والد-فرزندی پلاستیكی» می‌گویند.‌ نوعی دیگر از ارتباط مربوط به افرادی است كه پدر یا مادر خود را قبل از تولد و یا در دوران كودكی بعلت به دیار باقی شتافتن پدر یا مادر، از دست داده‌اند. این نوع از ارتباط، نوعی ارتباط روحی است! اكثر افرادی كه این نوع ارتباط را دارند، به روح اعتقاد دارند. در این نوشته سعی داریم تا سه نوع از ارتباط میان والدین و فرزندان كه عبارتند از پدر سالاری، مادر سالاری و فرزندسالاری را در طول تاریخ بررسی كنیم.

1- پدر سالاری یا هرچی بابات بگه
زمان: دهه 50 هجری شمسی الی چند دهه پیش / مكان: خانه

پدر: پس این شام من كو؟ [صدای خرچ خرچ خاراندن شكم]
مادر: الان میام آقا. بمیرم الهی كه گرسنه موندید. خدا منو بكشه.
فرزند: بابا! بابا! اجازه هست من دونه برنج‌هایی كه از كنار بشقابت و از توی قاشقت میریزه توی سفره را بخورم؟
پدر: دیگه چی؟ چه زبون در آورده برای من! یالا ببینم. بیا فعلاً یه پا روی كمر من بذار. یالا. [صدای ترق ترق شكستن قولنج]
مادر: بفرمایید آقا. اینم شام. بفرمایید نوش جون كنید. بیا پایین از رو كمر آقات ذلیل مرده. بمیری الهی كه اینقدر شیطونی.
پدر: (در حین خوردن غذا) برنجش نپخته. هنوز زنده است. این خورشت هم كه شوره. دوغ هم كه بی نمكه. نون تازه نخریدی حداقل یه نون و ماستی بخورم؟ پس تو چیكار میكنی تو این خونه؟
فرزند: (با لحن آرام) مامان! مامان! من دلم ته دیگ می خواد.
مادر: خفه شو. كوفت بخوری. توپ بره تو شیكمت. پاشو برو برا آقات از سر كوچه یه ساندویچ بخر.
پدر: یالا پاشو برو پیرهنم را بیار پولت بدم بری جلدی یه ساندویچ بخری بیای. یه دقیقه صبر كن. خانم! یه پلاستیك بیار این شام را همین الان بریز توش بده این بچه بذاره دم در. این آشغاله؛ شام نیست كه. هی بچه. در ساندیچ را باز نكنی خیارشورهاشو بخوری ها. وگرنه من میدونم و تو و كمربند. شیرفهم شد؟

2- مادر سالاری یا هرچی مامانت بگه
زمان: دهه 60 هجری شمسی الی چند دهه بعد/ مكان: خانه

پدر: خانم ناهار چیزی داریم بخوریم؟
مادر: نه. خواستم سفارش بدم از بیرون ولی گفتم صبر كنم شماها هم بیایید ببینم چی دوست دارید همون را سفارش بدم.
فرزند: من كباب میخورم.
پدر: منم كباب می خورم.
مادر: خب پس خودتون زنگ بزنید برای منم كباب سفارش بدید.
پدر: خانم این شماره رستوران سر كوچه كجاست؟ هرچی می‌گردم پیداش نمی‌كنم.
مادر: نمی دونم همونجاهاست. خب مگه قرار نشد خونه را مرتب كنی ديروز؟ اگه مرتب كرده بودی الان مجبور نبودی هی بگردی.
فرزند: بابا! بابا! آبجی كوچولو داره كاغذ می‌خوره.
پدر: خانم! واااای! این بچه چرا اینقدر بو میده! بده من بابایی. بده من. خانم! این بچه مگه چیزی نخورده كه داره برگه تبلیغ رستوران را می‌خوره؟
مادر: نمی‌دونم. واااای! اگه گذاشتید حواسم به كارم باشه. باباجون! من یه هنرمندم. الان هم دارم نقاشی می‌كشم. دارم كار هنری می‌كنم. باید تمركز داشته باشم تا حسم نپره. بچه را شیر و موز گذاشتم تا مخلوط كنم شیرموزش بدهم. یادم نیست دادم یا نه.
فرزند: بابااااا! كیفت پر از شیر شده چرا؟
پدر: خانم! تو بویی نمی شنوی؟
مادر: چه بویی؟ بوی سوختگی؟
پدر: نه! یه بوی بد
مادر: نمی‌دونم. اون دفعه كه بوی بد میومد مال اون ساندیچی بود كه افتاده بود پشت تلویزیون و گندیده بود.
فرزند: بابا! آبجی كوچیكه چیزش داره می‌ریزه از پوشكش. اوه اوه اوه ریخت!

3- فرزندسالاری یا قربون دست و پای بلوریت برم مادر
زمان: دهه 70 هجری شمسی الی چند دهه بعد / مكان: خانه

پدر: خانم! نون نداریم برای صبحونه؟ من چی بخورم پس؟
مادر: آخ الهی بمیرم؛ الان پسرم از خواب بلند میشه میبینه نون نداریم برای صبحونه ناراحت میشه. میری براش نون بگیری یا برم؟
پدر: الان میرم.
فرزند: ماماااان! مامااااان! وای چقدر سر و صدا می كنید؟ اگه گذاشتید یه كم بخوابم!
مادر: بمیرم الهی. تقصیر بابات بودو هرچی گفتم یه كم آروم تر گوش نداد. حالا طوری نیست مادر. كم كم پاشو، بابات رفته نون تازه بخره، الان میاد. پاشو دست و روتو بشور كه تا بابات اومد، نون داغ و تازه بخوری با صبحونه ات.
فرزند: ای بابا! یعنی نون نداریم؟! حالا كو تا بابا بیاد. اه چه بدشانسم من.
پدر: بفرمایید خانم. اینم نون تازه.
مادر: آقا چرا نون لواش گرفتی؟ مگه نمی دونی پسرم نون سنگك دوست داره؟
پدر: خب سنگكی شلوغ بود. گفتم معطل من نمونید.
مادر: شما هم همش برای تنبلی خودت بهونه بتراش. اصلا كاش گفته بودم خود پسرم رفته بود نون میخرید كه منت شما هم سرش نبود.
پدر: به به! شاخ شمشاد؛ صبح بخر.
فرزند: بابا! شهریه دانشگاهم را یادت نره بذاری بری‌ها.
پدر: ای بابا! من كه چند وقت پیش شهریه دادم! چی شد پس؟
مادر: وا! آقا این چه حرفیه! خوبه منم بگم شما كه دیروز صبحونه خوردی، پس چرا دوباره داری میخوری؟
پسر: هاهاهاهاها! ایول مامان! دمت گرم.
مادر: قربونت برم پسرم. بیا اینم چایی داغ و تازه دم.
پدر: خب قربون دستت خانم به منم چایی میدی؟
مادر: ای بابا! من كه دیروز به شما چایی دادم! چقدر چایی بدم؟
پسر: قاه قاه قاه؛ ایول ایول.
پدر: خانم استكان تمیز نداریم كه من برای خودم چایی بریزم؟
مادر: ای بابا! من كه دیروز استكان شستم! چقدر استكان بشورم؟
پسر: وای وای وای دلم؛ هارهارهار هر هر هر!
پدر: خانم این چایی كه زیرش خاموشه و یخ كرده ...

رضا احسان پور

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید